. . . Business Love . . .
زندگی زیبا و قشنگ~ روانشناسی -مد و فشن-مدیریت-روزنامه نگاری-اطلاع رسانی-جامعه شناسی-خبری-آموزشی
واژه فروش واژهفروشي و نسخهپردازي، امروزه شغلي است
پردرآمد كه نياز به استعداد و اطلاعات زياد هم
ندارد. كافي است يكي- دو جين واژه را از ديگران كش
بروي – البته واژگان در انحصار هيچكس نيست - و
بعد در كارگاه خود، آنها را رنگ زده، به شكلهاي
مختلف درآورده و عنوانهاي جديدي براي آنها انتخاب
كني و بستهبنديهايش را عوض كرده و يكهو در وسط
ميدان كوران معركه بگيري و در غياب پهلوانان، خود
را پهلوان واژهها بداني. در اين حال عوام كه
معمولا حافظه تاريخي ندارند، تو را تحسين
ميكنند. آنگاه تو ميتواني، خود را نخستين و
واپسين بنيانگذار واژهها بداني. ميتواني كاسهي
گدايي خود را جلوي آنها پهن كرده و پول جمع كني.
روزگاري معركهگيري به پاره كردن زنجير بود و
امروز، معركهگيري به زنجيركردن واژههاست. امروز
من، اثر دست دزدان واژهها را رديابي كرده و موضوع
همهي واژههاي بدل را ضبط كردهام و آنها را به
جرم قاچاق واژهها و استفادهي غيرمجاز از
واژههاي ناب، به ديوان عدالت خلق خواهم سپرد.
امروز من بعضي از جوجه شبهروانشناسان جديد را كه
از درون چهار كتاب ترجمهاي خارج شدهاند، به مردم
معرفي خواهم كرد. زمان تقيه و نان به نرخ روز
خوردن تمام شده است . امروز هر چه را بايد فاش
گفت. وقت آن آمد كه من عريان شوم
نقش بگذارم، سراسر جان شوم متاسفانه واژهفروشان و نسخهپردازان دستهزارم،
در اين شهر، سر هر چهارراهي بساطي پهن كردهاند و
انواع واژهها را به قيمت بسيار نازل فروخته و
واژههاي قلابي را به جاي اصل جا ميزنند.
واژهفروش، خود را دكتر و مهندس اين كار ميداند و
با واژه كاسبي ميكند و عواماند كه در تشخيص چنين
واژههاي ناب درماندهاند. گويي جرياني كه اين به
اصطلاح بزرگان مبدأ آن هستند، دوست دارد اتفاقاتي
بيافتد كه علم روانشناسي با فال قهوه، رمالي،
شعبدهبازي، نمايشپردازي و پنداندازي تداعي شود. واژهفروشان رواندرمان، محصول يك جريان ابتر و
عقيم در اين جامعهاند. در ميان واژهفروشان،
مهندس مكانيك، صنايع، عمران، نساجي و
روزنامهنگار، پزشك عمومي، كتابفروش و ... ديده
ميشود اين بدعتي است كه «آنتوني رابينز» گذاشت و
به عنوان دستاويز، به دست كساني افتاد كه در زندگي
روزمرهي خويش وامانده بودند و دنبال دستگيرهاي
ميگشتند كه يافتند. و احساس حقارت خود را با اين
فيگورهاي آبكي پنهان كردند. خسارت اين وضعيت را
آيندگان خواهند دانست و اكنون. و چه عينكها كه
تند و تند عوض ميكنند و سمينارها و همايشها كه
نميگذارند. مگر ميشود با اين واژههاي پوك و
خالي و بياستعداد و تقليدي، معضلات پيچيدهي اين
جامعه را حل كرد؟! اينان كه ادعاي تبيين موفقيت در
اين جهان را دارند، خود كالترين ميوهي جهانند و
گاهي گداصفتترين و گرسنهترين مردان و زنان
روزگار خويشاند. مگر ميشود با چند واژهي
هيجانانگيز، استاد معنويت شد؟! گر ز چشمه آمدي چوني تو خشك؟ گر تو نافه
آهويي كه بوي مشك استفادهي افراطي از واژهها مسووليت دارد و هر
واژهاي دورهي رياضت خاص خود را دارد. در شهر ما،
واژهها عربدهكش شدهاند، واژهها مثل انسانها
شخصيت دارند: واژههاي درونگرا، واژههاي
برونگرا، واژههاي مبتذل و ... . واژهها، ابزار
رد و بدل احساسات ميان انسانها هستند. چند صباحي
است كه عدهاي بساط آواز پهن كرده و در يك اتمسفر
شصت دقيقهاي، 10 واژهي هيجانانگيز پشت سر هم
مونتاژ ميكنند، آن هم با چه حالت رمانتيكي!! و
كاسهاي در دست ميگيرند و تقاضاي ريال نه كه دلار
ميكنند. متدولوژي اين آقايان، كاشت علف هرز در
كنار و درون واژههاست. واژهبافان، كه از اين
بازار آشفته خرسندند، پشت فرمان اعتمادبهنفس كاذب
مينشيند و آنقدر با سرعت ميرانند كه به بيماري
وارداتي «رابينز» دچار ميشوند. رابينزي كه متعلق
به جامعه ديگري با بافت ديگري است. اين بيمار،
ديگر هر چه ميبيند و ميشنود، اداهاي اين «شومن»
آمريكايي است و هميشه در سرو غذاهايش سعي ميكند
از پيتزا تنوري بيمزهي او استفاده كند و هالووار
به جواب دادن سوالهاي فلسفي و روانشناختي
اطرافيانش بپردازد(!) و اين آقايان، از همه مهمتر
چه سطحيوار كه خود را در پشت فيگورها و ژستهاي
ساختگي پنهان نميكنند: اول فقيرند و بعد يكهو
پولدار ميشوند. چه جالب؟! ولي آيا چارهاي براي
فقر دماغي خود انديشيدهاند؟! اين سناريو و
نمايشنامهي همه اين واژهفروشان است و الان از
ثروتمندان روزگار خويشاند. خدا را شكر كه يك فقير
از روي زمين كم شد، ولي با فقر شناختي خود چه
ميكنند؟ اما قصه از اينجا شروع ميشود كه اينان پا توي كفش
روانشناسان حرفهاي ميكنند و خود را آني
ميدانند كه نيستند و هرجا كه كم ميآورند، خواب و
خيال و تجربهي خانوادگي خود را به جاي علم
روانشناسي جا ميزنند و مردم طالب خودشناسي، تند
و تند وقت ميگيرند و پول خرج ميكنند كه اين
واژهفروشان را زيارت كنند و با اين موجودات
سفارشي مشاوره كنند و اينجاست كه عقدهي حقارت به
دادشان ميرسد و آن چنان سخن ميرانند كه گويي
كنفوسيوس يا بودا است كه سخنسرايي ميكند. و گاهي
اينان به يكباره دچار توهم ميشوند كه اگر
«رابينز» اينجا بود، نفر هزارم ميشد. و كجا
نشستهاي كه اينان بعد از چند صباحي ادعاي مرادي،
مقتدايي و استارلايتي معنوي ميكنند و خيال برشان
ميدارد كه نكند كريشنامورتي يا مولوي هستند!! سرزمين عجايب شده اينجا، با نقش بازي كردن ديگران
را دست مياندازند. اينجا نقش، جاي اصالت را گرفته
است. حجب، كالاي بيمقداري است و شرم، از ساحت
ضمير آنان رخت بر بسته است. يك روز به استادكي معروف گفتم: «اي ول! چه اعتماد
به نفسي داري تو!» و او زبان باز كرد و اسرار چنين
فاش نمود كه «وقتي مردم را گوسفند بداني، مشكل همه
حل است.» از آن روز من هم اين حس را دروني كردم و
مشكل همه حل شد. جهالت اينان در ادراك خفتهاشان
ريشه دارد. از گذر عمر و ذهنيت اينان خندهام
ميگيرد. گاهي فكر ميكنم كه اگر كرم نبود، خاك هم
نبود و اگر واژهفروش نبود، جريانات مبتذل تاريخي
هم به وجود نميآمدند. از خود ميپرسم موازين حقوق
بشر را در كدامين ذهن بايد جستجو كنم؟ امروز بايد
اينان خود را ضدعفوني كرده، وارد اتاق عمل شوند و
ويروسهاي نفسانيت و خودپرستي خود را شناسايي
كنند. اينان بايد به خود تفهيم كنند كه انسان
موجودي است هوشمند و به ناصح جاهل نياز ندارد.
گاهي اينان فكر ميكنند كه موجود سفارشي هستند و
در طبقات فوقاني هستي سكني گزيدهاند و به همين
دليل است كه زن و مردشان به طور اتوماتيكوار قمپز
درميكنند. زنان و مرداني كه در پيشخوان نفسانيت
و جسمانيت خود ايستاده و حس استادي به آنان دست
داده است و در عجبم كه احساس داناي كلي ميكنند و
در رابطه با هر موضوعي، ساز خود را كوك ميكنند و
كلاس و همايش برگزار ميكنند. اگر به توليدات
اينان در اين چند سال نگاه كنيم، معمولا
محصولاتشان آفت زده است و به ديابت رواني مبتلا
شدهاند. ميدانم نظام رواني اين زنان آقاو آقايان
زن، هيستريك و سايكوپات است و دوست دارند با چراغ
علاءالدين به هر جا بروند و با كاشت لوبياي
سحرآميز در رفتار خود به روياهاشان بپردازند، غافل
از اينكه، چرخهي اين جهان تابع عقلانيت است و
آوازهاي اينان خارج از كوك طبيعت است. در حالي كه
موسيقي كهكشانها، رقص ستارگان، طپش قلب سيارهها،
فرمان فرو ريختن آبشارها، سقوط سنگهاي آسماني،
آواز غازها، اوج چلچلهها، تصنيف طنين بالهاي
كبوتران و نجواي آرام شيرها و در كل، اركستراسيون
هستي، تابع قانون رياضي است و موفقيت كشكي نيست كه
با يك هيجان هيستريك، آن را به اتمام برساني. بعضي
اوقات فكر ميكنم به همين زودي، ايران ميتواند
مهندسان روياپردازي و خيالبافي به كشورهاي
خليجفارس و خاورميانه صادر كند. لطفا اين ادعاها را برچينيد و به خط هستي كه همان
امپراتوري عقلانيت انتقادي است، ايمان بياوريد.
عقلانيتي كه به امر واقع و تجربه شده كار دارد و
خود را به روياپردازيهاي بيمارگونه نميسپارد. من اين عبارات ساده را نوشتم تا مخاطبان خاص
عواطفشان تحريك شود و در رودخانهي معرفت پاشويه
كرده و شاگردي خود را آغاز كنند و از اين اداها و
ادعاهاي روانسوز دست بردارند. و عقل آموزي را
پيشه كنند كه آدمي با عقلانيت زنده است نه با
سرسپردگي به نفسانيت.
